Saturday, December 08, 2007

پست آخر


خوب بالاخره صبر من هم از نوشتن توي اين بلاگر به انتها رسيد، و بعلت اينكه خيلي از برو بچ نمي تونن اينجا كامنت بگذارند و برخي دلايلي كه در وبلاگ جديد نوشتم از اينجا كوچ مي كنم.
كامنت بروبچ اي هم كه با سيستم haloscan‌كامنت گذاشته بودند رو توي كامنت همينجا خودم درج مي كنم.
آدرس وبلاگ جديد: http://sinehsorkh.wordpress.com

Tuesday, December 04, 2007

مهاجرت و ازدواج


با تشكر از همه كسانيكه در باره اين موضوع مطلب مي نويسند، خواهش مي كنم هر كس موضوعي نوشت يا كسي رو دعوت كرد كه موضوعي نوشت بگه لينكش رو اينجا اضافه كنم
1. مريم عزيز با پست ازدواج
2. پر با پست ازدواج الحكم
پ.ن:
كامنت دوني رو بخاطر مشكلاتي كه بروبچ داشتند تغيير دادم، ببخشيد كه كامنت قبلي ها رو نشون نمي ده

Saturday, December 01, 2007

ازدواج


خوب اين روزها اينقدر مادرم روي مخم راه رفته، يكم دارم درباره مساله ازدواج فكر مي كنم، قطعا براي خيلي از شماها اين مساله حل شده چون الان متاهل تشريف داريد، ولي امثال من كه مجرد هستند و روند طولاني مهاجرت رو هم در نظر دارند اين كه مجردي بروند اونور يا زن بگيرند برند ويا اصلا برند اونجا با يه اونوري ازدواج كنند و .... كلي مشغوليت ذهني به همراه داره.
اين يك مشكل، مشكل بعدي هم كه شايد به كيس خاص من فقط بخوره اينه كه، يه ابلهي مثل من كه تا حالا دوست دختر نداشته و اصولا اصلا وقتي نداشته كه بخواد بره دنبال اين فعاليت ها (البته وقتي مثل من برسي به سن 27، 28 سالگي مي فهمي اصلا هم خوب نبوده كه نرفتي چون تعريف دقيق و مشخصي از روابط زن و مرد نداري) مساله ازدواج و نحوه اون شكل و فرم ديگه اي مي گيره.
اينجا دو تا سوال مطرح ميشه كه به روش سنتي ازدواج كني، يعني مامانت يكي رو انتخاب كنه بعد بري ببيني طرف با تفكر تو مي خونه يا نه؟ كه فكر كنم يه قرني طول بكشه! يا اينكه بري تازه اول روابط دختر و پسر كه اي بابا ديگه سني از ما گذشته و نه وقتش هست و نه حوصلش.
خوب حالا مي خوام منم يه بازي وبلاگي راه بياندازم كه شايد نظرات شما هم به من بينوا كمك كنه و هم به يه مشت جماعت اذبي كه مثل من هستند.
همينجا از پر، مريم، هديه، هما و پيمان دعوت مي كنم كه توي اين بازي حضور به عمل رسانند، در ضمن اگه كسي رو هم دعوت كرديد و مطلبي نوشت بگيد يه پست مي نويسم لينكشونو بگذارم شايد براي باقيات صالحات بدرد خورد.
خوب مي خوام هر كي اگه مايل بود در باره موارد زير بنويسه:
نظرتون درباره خواستگاري سنتي و هر جور آشنايي ديگه
نظرتون درباره خواستگاري و نامزدي خودتون و اينكه فكر مي كنيد اگه چجوري بود بهتر بود
مراحل زندگي توي ايران
متاهل بودن و روند مهاجرت
زندگي در خارج و تاهل
در ضمن اگه كسي هم نخواست بنويسه كاملا حق داره ولي اگه بنويسيد شايد كمكي به امثال من كرده باشيد و ممكنه توش راههايي هم براي بهبود زندگي آدم و راههاي برخورد با بحران بخصوص در شرايط سخت اوايل مهاجرت پيدا كرد
با تشكر

ديدم هيچ كامنتي از دوستاني كه منتظر كامنتشون بودم دريافت نكردم، گفتم يه چيز رو اينجا توضيح بدم. اين پست فقط يه نظر خواهي است و اگه دوست داشتيد تجاربتون رو توي اين زمينه بگيد و مسلما نظرات ممكنه كاملا متفاوت از هم باشه، و اين دليلي براي نظر ندادن نميشه ها. من هم اصلا نظر خودم رو درباره نظرات شما نخواهم گفت، فقط پيشاپيش از هركي نظر مي ده ممنونم.
اينو نوشتم نكنه كسي تو رودربايسي نظر نده، مگر نخواهيد نظر بديد كه توش بحثي نيست، راستي اگه هم نمي خواهيد نظر بديد بخاطر اين پينوشت يك موقع توي رودربايسي قرار نگيريد
Take it easy
;)

Saturday, November 24, 2007

دستمال كاغذي


بعضي اوقات آدم قدر چيزهاي كوچيكي رو كه داره نمي دونه، ولي در موقعيت خاصي كه قرار مي گيره مي فهمه چقدر همين چيزهاي بي ارزش مي تونن مهم و گرانبها شوند. اين امر صد البته در كارهاي مختلف و طبقات شغلي متفاوت نيز صادق است كه متاسفانه توي اين مملكت هيچ ارزشي براي اونها قائل نيستيم و اين رو هم مي تونيم به عنوان يكي از بزرگترين تفاوتهاي ميان خودمون و اون غربي ها اضافه كنيم.
امروز صبح كه داشتم ميومدم سر كار، توي مترو بينيم خارش گرفت، منم كه كلا لباس هارو عوض كرده بودم ييهو متوجه شدم كه اي دل غافل هيچ دستمال كاغذي توي هيچكدوم از جيب هام نيست، عجب مصيبتي گير افتاده بودم، شروع به گشتن كيفم كردم، در قسمت جلويي كه هيچ چيزي نبود، در جيب عقب يكدفعه متوجه برآمدگي شدم، الحمدلله يكي از دستمال هاي جيبي رو اونجا گذاشته بودم و ماجرا ختم به خير شد. تازه اونجا اين ايده بالا دوباره و پس از مدتها به يادم اومد.
حالا مي رسيم به قسمت خنده دار داستان يعني يه سوتي گنده:از مترو كه پياده شدم، گفتم سريع برم يه دستمال كاغذي بگيرم، رفتم دم يه دكه روزنامه فروشي، به طرف گفتم "ببخشيد آقا دستمال كاغذي يكبار مصرف داريد؟" (هنوز متوجه نشده بودم چه سوتي دادم)، روزنامه فروشيه هم با تعجب نگاهي بهم كرد و گفت منظورتون دستمال كاغذي جيبيه؟
هي من مي گم من چپ و راست سوتي ميدم، هي شما باور نكنيد. :D

پ.ن:
الان بحث سر سوال هايي بود كه براي بروبچ طرح كردند؛ خواستم بگم پوستشون كندست، گفتم پوستشون دراومدست ;)

Saturday, November 17, 2007

City of Angels



امروز به بررسي فيلمي نسبتا قديمي كه محصول سال 1998 است مي پردازم، اين فيلم كه از فيلم هاي متوسط صنعت سينما است درباره موضوع عشق و ناكام ماندن عاشق از ديد بيننده ولي كاميابي او از ديد عاشق مي پردازد، داستان درباره فرشته اي است كه براي رسيدن به عشق زميني خود به بشر تبديل مي شود و ...بازي بسيار خوب Nicolas Cage و Meg Ryan نيز به زيبايي اين فيلم افزوده است.http://www.imdb.com/title/tt0120632
اين روزها بدجور گرفتارم، همش دارم جلسه مي رم اونم 10 ساعت توي روز، ببخشيد اين مطلبم خيلي هول هولكي شد چون دوباره الان بايد برم. زندگي سخت شده :(

Thursday, November 08, 2007

The Ant Bully




خوب تاحالا پيش نيومده بود كه من درباره كارتون براتون بنويسم، بخاطر همين هم نمي دونم نظر شما درباره كارتون چجوريه؟ ولي من يكي كه عاشق كارتون هستم.
كارتون The Ant Bully كه محصول سال 2006 از كمپاني Warner Bros است، داستان پسر بچه اي است كه چون يه بچه بزرگتر از خودش بدليل بزرگتر بودن مي تونه بهش زور بگه، اون هم تلافيش رو سر مورچه ها خالي مي كنه و يك مورچه هم در عوض اونو با يه محصول جادويي كوچيك مي كنه و ....
از نظر من كارتون بسيار زيبايي بود، البته اگه اهل كارتون ديدن هستيد، من زياد كارتون به كسي توصيه نمي كنم چون آخرين باري كه يه كارتون دادم رفقام ببينم هيچ كدوم خوششون نيومد، البته بعدا فهميدم اصلا اهل ديدن كارتون نيستند

http://www.imdb.com/title/tt0429589

Sunday, November 04, 2007

فرانسه؟


فكر كنم كمي به كمك نياز دارم و از اونجايي كه فكر نمي كنم كسي جز شماها شرايط من رو بخوبي درك كنه مي خوام اگه نظري راجع به اين موضوع داريد بهم بگيد، ممنون.
اين چند روز بدجوري تو فكرم، موضوع از اين قراره كه من اگه بخوام براي استراليا اقدام بكنم نياز به حداقل 4 سال سابقه كار دارم (چون رشته من كامپيوتره) و الان 3 سال سابقه دارم، يعني يكسال ديگه تازه مي تونم براي اسسمنت اقدام كنم و حدودا اگه روند بعد از اپلاي به دياك رو در نظر بگيريم (حدودا 20 ماه) من سه سال ديگه مي تونم ويزا بگيرم.
از طرفي همين الان مي تونم پرونده كانادا رو باز كنم البته به شرطي كه فرانسه رو در حد ابتدايي شروع به خوندن بكنم، و پروسه اين هم سه سال طول مي كشه.
از ديد خودم بهتره كانادا رو از دست ندم (چون آدم نمي دونه يكسال ديگه چه اتفاقاتي ممكنه بيافته) و پرونده رو باز كنم، فقط مشكل اينه كه بايد يادگيري فرانسه رو شروع كنم كه معلوم نيست اصلا بدردم مي خوره يانه؟
اگه شما جاي من بوديد چكار مي كرديد؟ راستي من هيچ چيزي از فرانسوي نميدونم يعني كلا بيغ بيغم (يعني درست نوشتم؟)